تبليغاتX
این منم در آینه - پارک ناژوون
این منم در آینه

Home Email Archive Designer

بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه...

نميدونم چرا تازگي ها اتفاقاتي كه برام مي افته يه جورايي تازگي داره و تاكنون امتحانشون نكردم...

مثلا دفعه ي پيش قضيه ي اون رفيقم و رفتن به چاي و قليون و اين بار هم يه ماجراي جديد...

اصولا بچه هاي مجرد بالاي 18 سال شبهاي جمعه را در منزل سر نميكنند....

من هم از اين قانون جدا نيستم و شبهاي جمعه را البته بعضي مواقع كه موقعيت جور باشه در بيرون از منزل طي ميكنم....

يه مدرسه اي است در وسط شهر كه يكي از دوستانم شبها نگهباني ميده...

ما هم هر موقع بخواهيم شب را در بيرون از خانه بگذرونيم ميريم اونجا...

هفته گذشته باز هم موقعيت جور شد و رفتم اونجا به قصد اينكه شب را در مدرسه باشيم ولي....

وقتي رسيدم اونجا ديدم رفيقمون مهمون داره....

چند تا بچه طلبه باحال اومده بودند مدرسه.... رفتم و سلام كردم و آشنا شديم...

پرسيدم شب را در خدمتتون هستيم؟؟؟

گفتند : نه... ما داريم ميريم ناژوون..... (نام يكي از پارك هاي اصفهان كه زاينده رود از وسطش رد ميشه و شبها پاتوق بچه................... است) شما هم ميايي بريم؟؟؟

گفتم : نه... قربونتون... من يادم نيست آخرين بار كي رفتم اونجا... همچينم خوشم نمياد از اونجا...

خلاصه اصرار از اونها و انكار از ما...

ولي بالاخره اونها زور شدند... هرچي باشه بچه طلبه بودند...

گفتم حالا ميخواهيد برين اونجا چه كار كنيد؟؟ اونجا كه به تيپ شماها نمياد... جاي از ما بهترونه...

گفتند: حالا بيا بريم.... قول ميديم بد نگذره...

گفتم: نكنه ميخواين برين امر به معروف؟؟؟؟؟؟؟؟ من نيستما...

گفتند : نه بابا... بالاتر از اين حرفا...

گفتم : نكنه ميخواين برين دعا كميل و ندبه و........ بخونيد؟؟

گفتند : يه چيزي تو همين مايه ها...

گفتم : ما را بيخيال... من يكي حال و حوصله دعا مُعا ندارم...

گفتند : شما بيا بخواب...

خلاصه... آخرش ما رو برند ناژوون....رفتيم يه جايي كه تا به حال نرفته بودم...

همه ميروند طرف جنوبي پارك ولي ما رفتيم طرف شمال پارك...

تاريك تاريك.... چشم چشمو نميديد.... فوق العاده خطرناك...

هر كي بخواد كار خلاف كنه ميره شمال پارك... چون تاريك تاريك است....

خلاصه مرديم و زنده شديم تا يه جايي رو پيدا كردند و چادر زدند...

همون اولش من رفتم گرفتم خوابيدم... اونها هم نشستند به حرف زدن و بحث كردن...

البته شام هم خورديم...

حدود ساعت 2 بود كه ديدم سروصدا مياد....

بلند شدم ديدم دوروبرمون چندتا بچه بسيجي با اسلحه و چوب ايستادند..

آقا منو ميگي داشتم از ترس ميمردم...

آخه تا به حال كسي جرات نكرده بود بهم بگه بالا چشت ابرو است...

خلاصه سين جين كردنشون شروع شد...

كجا بوديد؟؟ چه كار ميكنيد؟؟ چرا اينجاييد؟؟ نام... نام پدر... نام پدربزرگ... نام جد هفدهمتون چيه؟؟؟

بعد از كلي سين جين كه ديدند چيزي گيرشون نيومد گفتند : پاشين همين الان برين...

من كه پاشدم برم... ولي بروبچ همه محكم نشسته بودند و ميگفتند : دوست داريم همين جا بشينيم...

به شما چه مربوطه؟؟؟؟

شماها اگه خيلي جرات دارين برين جلوي اونهايي كه اونطرف آب هستند رو بگيرين...

آقا بچه بسيجيا را ميگي... ديگه هيچي نتونستند بگن....

راهشونو گرفتند و رفتند...

اينم از قضيه ي اولين گيربازار بسيجي ها به من....

 

 

از وقتي اين وبلاگ رو راه انداختم سعي داشته ام كه براي خودم بنويسم و براي دل خودم...

در واقع چيزي را كه دوست دارم بنويسم... خدا را شكر موضوع هم هميشه بوده...

ولي تازگي ها با كمبود موضوع مواجه شدم...

تا اينكه چند روز پيش يكي از دوستان زحمت كشيد و يه موضوع بهم داد...

اولش فكر كردم خيلي موضوع بي خود و ساده اي است...

ولي بعد كه خوب بهش فكر كردم ديدم هيچي در رابطه با اين موضوع نميدونم....

قصد كردم اين موضوع را هم مثل موضوع گناه بيام در وبلاگ به بحث بذارم و در موردش تحقيق كنم و بعد نتايج تحقيقمو بنويسم...

فكر كنم كار خوبي باشه...

حداقلس اينه كه خودم يه چيزي ياد گرفتم...

نظر شما چيه؟؟؟

پس حالا كه موافق هستيد شروع كنيد و نظرتون رو در مورد موضوع:

ارتباط دختر و پسر بفرماييد...

با تشكر از وبلاگ دنبالم بگرد افسونگر كه موضوع را بهم پيشنهاد دادند....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/15 ساعت 12:41 توسط سدید |