تبليغاتX
این منم در آینه

این منم در آینه

خود خود خودم (محمد)

بنام خدا

بیاد مهدی (عج)

این بار برعکس همه پست های این وبلاگ میخوام به خودم سلام کنم...
سلام به خودم...
خود خود خودم...
محمد

کلی حرف برای گفتن دارم چون شاید دیگر فرصتی برای گفتن نباشه...
از وقتی به فکر افتادم این پست ویژه و مخصوص را بذارم یه عالمه فکر کردم که چی و چگونه و از کجاها بنویسم... مخصوصا دیشب... کلی برنامه ریختم که این ها را بنویسم...
ولی نمیدونم الان که شروع به نوشتن کردم همه اش از ذهنم پرید...
من مثل خیلی از دوستان بلد نیستم قشنگ و جذاب بنویسم سعی میکنم حرف دلم را بنویسم...
برای همین خیلی وقتها موضوعات از دستم در میره و از این پله به اون پله میپرم و حوصله ی خواننده را سر میبرم... (مخصوصا این پست که موضوعش خودمم)
احتمال هم داره خیلی طولانی بشه چون حرف های نگفته زیادی دارم...
از همین اول کار گفته باشم که اگه دوستان رغبتی به خوندن ندارند وقتشونو تلف نکنند...
این پست مال خودمه...
مخصوص خودمه...
خود خود خودم...
محمد

از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟
از شماره ی یک:

۱. امروز نهم اردیبهشت است...
یه روز فراموش نشدنی برای این منم در آینه...
آخه دو ساله شده...
سدید هم دو ساله شده...
تولدت مبارک
انگار همین دیروز بود که با پسر انسان (مجید) این منم در آینه را راه انداختیم.........
بی خیال...
قرار حرف تکراری نزنم و فقط برای خودم بگم...
دیروز داشتم آرشیو نظرات را در طی این دوسال نگاه میکردم...
خیلی برام جالب بود...
فکر میکنید با سابقه ترین فردی که هنوز هم در بین دوستان فعال این منم در آینه قرار داره کیه؟؟؟
خودمم سخت باورم شد...
استاد محمودی...
به این دلیل میگم سخت باورم شد چون از نظر عقیده کاملا با هم متضاد هستیم (در ظاهر)
یه دلیل دیگه هم داره که خصوصیه...
از همین جا تشکر میکنم از استاد به خاطر تحمل دو ساله سدید و دستشونو به گرمی میفشارم...
ای کاش این دوستی مجازیمون تبدیل میشد به یه دوستی واقعی...

۲. نمیدونم چقدر اعتقاد دارید به نشانه ها...
من زیاد اعتقاد ندارم ولی اگر برام مسجل بشه که این یه نشانه است اون وقت فرق میکنه...
در طی این دوسال چندین مرتبه قالب وب را عوض کردم ولی هیچکدام به اندازه ی قالب اولی این منم در آینه به دلم ننشسته... خیلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم... انگار آب شده رفته بود تو کابل های شبکه... چند وقت پیش که تصمیمم قطعی شده بود برای نوشتن این پست ویژه به یکباره و کاملا اتفاقی در یه سایتی قالب اولی این منم در آینه را دیدم و برام مسجل شد که این یه نشانه است که تصمیم برای نوشتن این پست صحیحه... (البته من تصمیمم را گرفته بودم ولی با دیدن اون دیگه دلم قرص شد هرچند که اگر هم نمیدیدم باز هم این پست را میذاشتم) این رو گفتم که نگید خرافاتی ام...

۳. اگر خسته شدید از خوندن دیگه نخونید... (خواهشا)
چون تازه در دل من باز شده...
برای رفع خستگی هم شده یه درخواست دارم براتون...
توی نظرات این پست دوست دارم برام یه چیز بنویسید...
با توجه به آشنایی که با سدید پیدا کردید (مجازی) معایب و محاسنش رو بنویسید...

۴. و اما اصل موضوع...
یکی دو ماهی هست که یکی از دوستان یکسری مسایلی را برام به وجود آورده...
خیلی سعی کردم باهاش مدارا کنم ولی نشد...
نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم...
فقط همین قدر بگم که این دوست اینترنتی و مجازی ام یکی از دلایل نوشتن این پست بود...
هرچند شاید اگر موضوع را بهتون بگم خنده تون بگیره...
آخه خودمم اولش خندم گرفت...
هیچوقت فکر نمیکردم توی دنیای مجازی هم این مشکلات به این شکل وجود داشته باشه و یا حداقل برای من پیش بیاد...
بماند که این مشکل یه جورایی مشکل اونه نه من...

۵. بعضی وقت ها انسانها در زندگیشون و در راهی که دارند طی میکنند تا به مقصد اصلی برسند بر سر دو راهی هایی قرار میگیرند که باید تصمیم بگیرند و انتخاب کنند...
اگه انسانها بتونند درست و بر اساس هدفشون این دو راهی ها را انتخاب و مدیریت کنند حتما موفق خواهند شد... حواه این دو راهی کوچک و کم ارزش باشد خواه بزرگ و با ارزش...
نمونه ای از این انتخاب ها که همگیمون تا به حال تجربه کرده ایم اینهاست:
انتخاب ایدئولوژی - رشته تحصیلی - همسر - لباس - خانه - مدرسه و...............
در درون این انتخاب ها رازهایی نهفته است...
امتحان هایی سخت و آسان وجود دارد...
و خیلی چیزهای دیگر...
این ها را گفتم که این رو بگم:
منم الان بر سر دوراهی قرار گرفته ام...
قبلا و در پست زندگی اینترنتی اشاره هایی بهش کردم...
خیلی چیزها میتونه روی یک انتخاب تاثیر داشته باشه...
شرایط - زمان - فکر - دوستان و....
منم الان تصمیم گرفتم...
یه تصمیم سخت...
تصمیمی که شاید باب میل و دلم نبود و نیست...
ولی بنا به شرایط شاید مجبور شدم این تصمیم را بگیرم...
چون فکر میکنم این بهترین تصمیم است...
مهمترین دلیل هم برای گرفتن این تصمیم همان مسایلی بود که یکی از دوستان پیش آورد و از گفتنش عاجزم...
خودش میدونه و مطمئنم که اینها را میخونه...
میخوام بدونه که به خاطر اون (شاید هم خودم) پا روی خیلی چیزها گذاشتم و این تصمیم را گرفتم...
تصمیمی که خیلی برام سخت بود...
ولی الان دیگه نیست...
چون از خدا خواستم که برام ساده و راحت باشه و او هم دریغ نکرد و الان به راحتی دارم این کار را میکنم....
خوب که با خودم فکر میکنم میبینم این تصمیم همچین هم بد نیست...
شاید در ظاهر برام سخت باشه و با اهدافم مغایرت داشته باشه ولی در باطن خیلی بهم کمک میکنه تا به اهدافم برسم...
این تصمیم یه تصمیم تلخ و شیرین است...
تصمیمی برای اوج گرفتن...
تصمیمی برای رها شدن...
رها از بند...
بندی که خودم برای خودم ساخته بودم...
خدایا شکرت...
خدایا شکرت...
خدایا شکرت...

             خداحافظ سدید

تصمیم به شهادت اینترنتی (رجوع شود به پست زندگی اینترنتی)

تو رو خدا دعا فراموشتون نشه

خداحافظ برای همیشه

+ نوشته شده در  89/02/09ساعت 9:51  توسط سدید  |