تبليغاتX
این منم در آینه
این منم در آینه

Home Email Archive Designer

بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه دوستاني كه در بحث زيباي عشق آسماني و زميني شركت داشتند و دارند...

اين ايام و روزها را بهتون تبريك ميگم

موضوع عشق آسموني و زميني خداييش يكي از موضوعات سختي بود كه توي اين چند وقته دربارش تحقيق كردم...

ولي خوبيه تحقيق به اينه كه مثل حل كردن مسائل و معادلات رياضي ميمونه...

شما وقتي يه مسئله رياضي رو حل ميكنيد يه حس عجيب و خوبي دارين ، حالا هرچقدر اين مسئله سخت تر باشه شيريني بعد از حل آن بيشتره...

الان هم من يه حسي تو همون مايه ها دارم...

و اما اصل موضوع:

اولين كاري كه در مورد اين تحقيق انجام دادم اين بود كه:

به وسيله اينترنت و كتاب ها و افراد مختلف سعي كردم آماري از اشخاصي كه از طريق عشق زميني به عشق آسموني رسيده اند به دست آورم.

با جرات ميتونم بگم از هر 50 نفري كه عشق زميني دارند تنها يك نفر (اگه خوش بينانه نگاه كنيم) به عشق آسموني كه همان خداست ميرسند...

البته اين مسئله دليل داره... به قول يكي از دوستان شايد چون عشقشون پاك نيست...

ولي از طرف ديگر آمار گرفتم در مورد افرادي كهعاشق خدا هستند و عشق زمینی هم دارند...

فكر ميكنيد نتيجه چي بود؟؟؟

100 درصد افرادي كه عاشق خدا هستند عاشق بندگان خدا هم هستند... (نه تنها بنده ها بلكه تمام موجودات)

عشق آسموني يعني عشق حقيقي...

بعد از اين كار رفتم سراغ راه عاشق شدن آسماني...

يعني رفتم دنبال جواب اين سوال كه (چگونه يه آدم ميتونه عشق آسموني داشته باشه)؟

به نظر شما به چه جوابي رسيدم؟؟؟

 

فكرش رو نمي كردم ، در عين ناباوري و در كمال زيبايي راه رسيدن به عشق آسموني همون عشق زميني است....

فقط يه شرط داره...

اونم اينه كه:

به خاطر اون عشق آسموني ، عشق زميني داشته باشي...

در يك كلام ميتونم بگم:

عشق زميني به خاطر عشق آسموني....

به زبان خودموني يعني هر كاري ميكنيم به خاطر رضاي خدا باشه... حتي نفس كشيدنمون...

به وسيله اين فرمول به عشق آسموني ميرسيم...

اين مسئله دليل هم داره:

چون اين كلمه براي خدا و به خاطر رضاي خداوند به عشق جهت و هدف ميدهد...

اگر اين كلمه را برداريم ممكنه عشق به بي راهه بره مثل همون آماري كه اول براتون اعلام كردم...

ولي اونهايي كه به عشق آسموني رسيدند اينجور نبوده كه از همون اول عاشق خدا باشند... نه...

بلكه از طريق همين عشق زميني (البته به خاطر عشق آسموني) به آسمون رسيدند...

همين...

 

دوستاني كه متوجه نتيجه بحث نشدند و يا هنوز سوالاتي دارند ميتونند هم از طريق آدي sadid87 و هم از طريق بخش نظرات همين وبلاگ بحث را ادامه بدهند...

 

امشب شب جمعه است...

دعا فراموشتون نشه...

ياعلي

لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/10 ساعت 17:11 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه خليفه هاي خداوند بر روي زمين...

چند روز پيش بصورت اتفاقي با يه وبلاگ آشنا شدم كه در مورد ازدواج و عشق و اين جور حرفها نوشته بود...

من هم يه نظر براشون گذاشتم مبني بر اينكه:

عشق آدميزاد به آدميزاد در هنگام اتصال به يكديگر از بين ميرود...

به قول چيني ها: ازدواج گورستان عشق است.

براي جلوگيري از اين موضوع آدميزاد بايد ابتدا عشق آسموني داشته باشد...

يعني انسان بايد از عشق آسموني به عشق زميني برسه...

دوستي (خانم عاطفه) در جواب حرف من فرموده بودند :

انسان از عشق زميني به عشق آسموني ميرسه... یعنی آدم باید اول یه عشق زمینی داشته باشه تا به وسیله اون به عشق آسمونی برسه...

 

حالا قصد دارم نظر شما دوستان عزيز را هم در رابطه با اين موضوع بدونم و بعد به يك جمع بندي و نتيجه گيري برسيم...

پس مورد تحقيق اين پست به اين شكل شد:

آيا انسان از عشق آسماني به عشق زميني ميرسه يا برعكس از عشق زميني به آسموني...

البته برخي از افراد معتقدند كه اين قضيه نسبي است و در همه افراد يكنواخت نيست...

 

به هر حال خوشحال ميشوم نظراتتون رو درباره اين موضوع بفرماييد...

خود من هم قصد دارم تحقيقاتم رو از همین الان تو اين زمينه آغاز كنم....

ان شاءالله در پست بعدي نتيجه رو براتون ميذارم...

 

دعا يادتون نره...

يا علي...

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/03 ساعت 11:25 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه دوستان...

در سه روز تعطيلي هفته گذشته فرصت مناسبي به دست آمد تا زمانهايي را به مطالعه و بحث بيشتر با بروبچ اعتكافي (مخصوصاً حسن) داشته باشم...

از جمله بحث هايي كه با هم داشتيم و خيلي هم اختلاف نظر وجود داشت بحث ارتباط زن و مرد بود...

ولي خوشبختانه با درايت و منطق به نتيجه جامع رسيديم...

اگه يادتون باشه هفته گذشته نتيجه رو اينگونه بيان كردم:

ارتباط با هر شيء يا موجودي (زنده يا مرده) هيچ اشكالي ندارد تا زماني كه در اين ارتباط ريبه (شهوت) وارد نشود...

الان هم نتيجه همين است فقط جاي چند تا كلمه عوض شده...

فكر كنم اين كامل تر است و دقيقتر :

هر رابطه اي كه منجرب به شروع گناه شود اشكال دارد...

نكته :

1. شروع گناه يعني مقدمه گناه.

2. رابطه ممكن است نگاه صدا متن و.... باشد.

 

در اين سه روز جاتون خيلي خالي بود...

اينقدر با حسن صحبت و بحث كردم كه ديگه داشتم منفجر ميشدم...

يادم باشه يه موقعي از بحثياتمون براتون بنويسم...

 

دعا يادتون نره...

يا علي..

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/30 ساعت 13:7 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام...

امروز ميخواهم يه داستان واقعي از زندگي خودمو براتون تعريف كنم كه همين چند روز پيش برام اتفاق افتاده...

 

سوار تاكسي شدم تا به خونه برسم...

هوا خيلي گرم بود... از سر و صورتم عرق ميريخت...

ترافيك نسبتا روان بود و راننده هم تا اونجا كه ميتونست پاشو فشار ميداد روي پدال گاز...

سكوت عجيبي حكم فرما بود كه صداي تلفن همراهم باعث شكست اين سكوت شد...

يه نگاهي به گوشي كردم ديدم شماره ناشناسه...

پاسخ دادم:

سلام عليكم... بفرماييد...

-        سلام آقا محمد...

عليك سلام ، شما؟؟؟

-        ايول به شما... نشناختي گُله؟؟؟

حسن تويي؟؟؟

-        خود خودمم... حسن بود... يكي از بروبچ قديمي... چند سالي ميشد كه ازش خبري نداشتم...)

حسن جون كجايي؟ چه خبر؟ ياد گنهكارها افتادي؟؟؟

-        تو هنوز زبونتو داري؟ بابا اگه خدا اين زبونو به تو نداده بود چه ميكردي؟؟

هه هه هه....(خنده) خوب.. حسن جون ايراني؟؟؟ (آخه چند سالي ميشه كه حسن براي ادامه تحصيل و تحقيق و پژوهش رفته كانادا)

-        با اجازتون...

تو رو خدا ، راست ميگي؟؟؟ باورم نميشه... كي اومدي؟؟

-        چند ساعتي ميشه...

خوب الان كجايي؟؟؟

-        مسجد حكيم...

اونجا چرا؟؟؟ خبريه؟؟؟

-        شما كه بايد بيشتر از من بدوني... اومدم براي ايام اعتكاف ثبت نام كنم...

آهان... اصلا يادم نبود... حواس پرتيه ديگه...

-        خوب چي كار كنم؟؟؟

چي رو چي كار كني؟؟ خوب ثبت نام كن و سريع بيا خونه ما كه دلم برات يه ذره شده...

-        مرد مومن... اينو كه نميگم... اسم تو رو ميگم... بنويسم ؟؟؟

آهان... خوب... خوب ميدوني... ما را چه به اين حرفا... ما كجا اعتكاف كجا؟؟؟

-        محمد جان... بنويسم يا نه؟؟؟ من از اون كله دنيا بلند شدم اومدم اينجا تا با هم باشيم مثل قديما... اونوقت تو ميگي..........................

راستش..... دلم ميخواد بيام. ولي خودت كه بهترميدوني.. خيلي سرم شلوغه...

-        يعني تا اين حد كه سه روز وقت براي خدا نداري؟؟؟ تازه امسالم كه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه است... هر سه روزش تعطيله...

راستش شرمنده... نميتونم...

-        دشمنت شرمنده... باشه مشكلي نداره... يادت باشه امسالم نيومدي... با امسال شد 4 سال...

ديگه چوب كاري نكن...

-        خوب... موفق باشي... امري نداري؟؟؟

خوشحال شدم... شب يادت نره... منتظرتم... شام خونه ي ما... همون پاتوق قديمي...

-        اگه خدا خواست حتماً... خداحافظ...

يا علي....

 

هنوز به مقصد نرسيده بوديم... ترافيك هم سنگين تر شده بود... بازهم سكوت همه جا را فرا گرفت... داشتم با خودم فكر ميكردم كه چطور ميشه حسن هر سال هر جوري شده خودشو ميذاره مسجد حكيم براي اعتكاف اونوقت من كه مسجد كنار گوشمه نميتونم...

يه حساب سر انگشتي با خودم كردم و ديدم امسال بهترين موقع است...

چهارشنبه كه تعطيله... پنجشنبه هم كه بين التعطليه.. جمعه هم كه تعطيل خداداديه..............

بهتر از اين نميشه... با كسي هم كه قول و قراري ندارم...

پس چرا دعوت حسن (در واقع دعوت خدا) رو رد كردم؟؟؟

نميدونم...

 

-        آقا ممنون پياده ميشم...

بالاخره رسيديم... گرماي هوا خيلي اذيت ميكرد... مثل خود آتش بود...

تو راه كه داشتم پياده ميامدم تا به خونه برسم بي اختيار شماره حسن رو گرفتم و بهش گفتم:

دادا جون... اسم ما رو هم بنويس...

خيلي خوشحال شد... و تا نظر من عوض نشده بود سريع گوشي رو قطع كرد...

بعد كه اومدم خونه تقويم رو باز كردم تا ببينم تو اين سه روز قول و قراري نداشته باشم...

ناگهان ، اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد...

صبح جمعه ساعت 9 امتحان زبان......

مثل يخ خشكم زد... آخه كسي كه دو روز اول رو ميره اعتكاف بايد حتما روز سوم را هم بمونه وگر نه بايد 60 تا روزه بگيره و...

پس يا بايد هر سه روز رو ميرفتم و يا هيچكدام...

هيچ كاريش نميتونستم بكنم...

به حسن چيزي نگفتم...

ولي به خدا خيلي خرده گرفتم... به خدا گفتم ديدي ، حالا هم كه ما ميخواستيم بيايم نميشه...

خلاصه تا اونجا كه تونستم به خدا شكايت كردم و ازش درخواست كمك كردم...

چند روزي يود كه فكر اعتكاف اذيتم ميكرد و خيلي ناراحت بودم تا ديشب...

كلاس داشتم... باورم نميشد... وارد كلاس كه شدم ديدم سروصدا و اعتراض بچه ها سر به فلك ميكشه...

گفتم : چه خبر شده؟؟؟ سنگ پاي كسي گم شده؟؟؟

گفتند : نه... ولي امتحان يك هفته عقب افتاده... شده جمعه هفته آينده...

باورم نميشد... دلم ميخواست از خوشحالي فرياد بكشم ولي نميشد... آخه همه ناراحت بودند... منم خودمو زدم به ناراحتي و گفتم : خوب ديگه كاريه كه شده... دستور از بالا اومده دست ما هم نيست...

 

الان هم كه دارم اينها رو مينويسم خيلي خوشحالم...

هنوز هم باورم نميشه كه قراره سه روز تنها باشم...

به دور از تمام مشكلات و مسائل مادي و دنيايي...

تنهاي تنها...

نميدونيد كه چقدر تنهايي رو دوست دارم... عاشق تنهايي ام...

حتي بارها شده كه مسافرت را تنهايي ميرم... خيلي حال ميده...

تازه تو اين سه روز فرصت خوبيه براي گفتگو و بحث با حسن....

انشاء الله هفته آينده به شرط حيات خدمتتون هستم...

عيدتون هم مبارك...

دعا هم يادتون نره...

يا علي...

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/25 ساعت 10:42 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه ي دوستان....

قرار بود از ارتباط بنويسم...

در ابتدا از دوستاني كه لطف كردند و نظر دادند تشكر ميكنم...

در اينجا من فقط نتيجه تحقيقاتمو مينويسم...

باور كنيد مدت يك هفته است كه بطور شفاهي و كتبي و... در حال تحقيق در مورد اين موضوع هستم...

ملاك تحقيق هم عقل است... (هر چند كه در احاديث اسلامي آمده است : اسلام = عقل و عقل = اسلام)

 

و اما نتيجه تحقيق يك هفته اي: (موضوع : ارتباط دختر و پسر)

ما در جهان ارتباط هاي مختلفي داريم مانند:

ارتباط انسان با موجودات زنده (حيوانات ، گياهان و...)

ارتباط انسان با موجودات غير زنده (اشياء و...)

ارتباط انسان با انسان (ارتباط زن با زن ، زن با مرد و مرد با مردو...)

اينها گوشه اي از ارتباطات ما با افراد و موجودات اطرافمان است...

نكته ي مهمي كه در اين ارتباطات وجود دارد اين است كه : هر كدام از اين ارتباط ها شكل و روش خاص خود را دارند...

عقل (اسلام) ميگويد : ارتباط با هر شيء يا موجودي (زنده يا مرده) هيچ اشكالي ندارد تا زماني كه در اين ارتباط ريبه (شهوت) وارد نشود...

لپ كلام هم همين جاست... در واقع ما ميتوانيم با هر كس يا چيزي ارتباط داشته باشيم در صورتي كه شهوت وارد اين ارتباط نشود...

اينكه اينقدر حساسيت روي ارتباط دختر و پسر است به اين دليل است كه اين ارتباط زودتر و راحت تر به ريبه (شهوت) كشيده ميشود...

تشخيص اينكه آيا ريبه(شهوت) در ارتباطي هست يا خير خود فرد ميباشد و وجدانش... (البته نبايد خودمون رو فريب بدهيم...)

دليل اينكه ميگويند شهوت در ارتباطي نباشد هم همه جوره ثابت شده است... (هم عقلي هم شرعي و هم...)

 

دوستاني كه سوال يا بحثي دارند ميتونند از طريق همين وبلاگ يا از طريق

آي دي (sadid87@yahoo.com) در ارتباط باشند.

 

دعا يادتون نره...

يا علي....

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/22 ساعت 12:27 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به خليفه هاي خدا روي زمين...

ميگن امشب شب آرزوهاست (ليله الرغايب)...

من كه نمي فهمم يعني چه...

فكر كنم امشب هرچي آرزو داشته باشي خدا برآورده ميكنه...

يه قلم و كاغذ برداشتم و شروع كردم به نوشتن آرزوهام....

به دقيقه نكشيد كه برگه سياه سياه شد...

از خونه و ماشين و مسافرت و پول و درس و ... گرفته تا همين آرزوهاي كوچيك...

بعد نشستم و فكر كردم ببينم كدومشو اول به خدا بگم بهتره؟؟؟

به نتيجه اي نرسيدم...

همه آرزوهام رو دوست داشتم اول بگم...

رفتم پيش سيدرضا (يكي از بروبچ محل كه خيلي صفا داره) تا از اون كمك بگيرم...

برگه رو نشونش دادم و ماجرا را براش تعريف كردم و ازش درخواست كمك كردم...

يه كم فكر كرد و گفت: نميدونم كدوم آرزوتو زودتر بگي... ولي اينو ميدونم كه يه آرزو هست كه بين همه مردم جهان مشتركه و چقدر خوب ميشد كه همه اين آرزوشونو زودتر به خدا ميگفتن...

گفتم : كدوم آرزو؟؟؟

گفت : فرج آقا امام زمان (عج).....

تازه دوزاريم افتاد كه منظورش چيه و اون كجا سير ميكنه و من كجا....

به خوش خيالي خودم خنديدم (بايد گريه ميكردم) و ازش خداحافظي كردم...

         شب آرزوها

انشاالله هفته آينده نتايج تحقيقاتمو در مورد موضوع رابطه دختر و پسر مي نويسم...

التماس دعا...

يا علي...

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/20 ساعت 9:20 توسط |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه...

نميدونم چرا تازگي ها اتفاقاتي كه برام مي افته يه جورايي تازگي داره و تاكنون امتحانشون نكردم...

مثلا دفعه ي پيش قضيه ي اون رفيقم و رفتن به چاي و قليون و اين بار هم يه ماجراي جديد...

اصولا بچه هاي مجرد بالاي 18 سال شبهاي جمعه را در منزل سر نميكنند....

من هم از اين قانون جدا نيستم و شبهاي جمعه را البته بعضي مواقع كه موقعيت جور باشه در بيرون از منزل طي ميكنم....

يه مدرسه اي است در وسط شهر كه يكي از دوستانم شبها نگهباني ميده...

ما هم هر موقع بخواهيم شب را در بيرون از خانه بگذرونيم ميريم اونجا...

هفته گذشته باز هم موقعيت جور شد و رفتم اونجا به قصد اينكه شب را در مدرسه باشيم ولي....

وقتي رسيدم اونجا ديدم رفيقمون مهمون داره....

چند تا بچه طلبه باحال اومده بودند مدرسه.... رفتم و سلام كردم و آشنا شديم...

پرسيدم شب را در خدمتتون هستيم؟؟؟

گفتند : نه... ما داريم ميريم ناژوون..... (نام يكي از پارك هاي اصفهان كه زاينده رود از وسطش رد ميشه و شبها پاتوق بچه................... است) شما هم ميايي بريم؟؟؟

گفتم : نه... قربونتون... من يادم نيست آخرين بار كي رفتم اونجا... همچينم خوشم نمياد از اونجا...

خلاصه اصرار از اونها و انكار از ما...

ولي بالاخره اونها زور شدند... هرچي باشه بچه طلبه بودند...

گفتم حالا ميخواهيد برين اونجا چه كار كنيد؟؟ اونجا كه به تيپ شماها نمياد... جاي از ما بهترونه...

گفتند: حالا بيا بريم.... قول ميديم بد نگذره...

گفتم: نكنه ميخواين برين امر به معروف؟؟؟؟؟؟؟؟ من نيستما...

گفتند : نه بابا... بالاتر از اين حرفا...

گفتم : نكنه ميخواين برين دعا كميل و ندبه و........ بخونيد؟؟

گفتند : يه چيزي تو همين مايه ها...

گفتم : ما را بيخيال... من يكي حال و حوصله دعا مُعا ندارم...

گفتند : شما بيا بخواب...

خلاصه... آخرش ما رو برند ناژوون....رفتيم يه جايي كه تا به حال نرفته بودم...

همه ميروند طرف جنوبي پارك ولي ما رفتيم طرف شمال پارك...

تاريك تاريك.... چشم چشمو نميديد.... فوق العاده خطرناك...

هر كي بخواد كار خلاف كنه ميره شمال پارك... چون تاريك تاريك است....

خلاصه مرديم و زنده شديم تا يه جايي رو پيدا كردند و چادر زدند...

همون اولش من رفتم گرفتم خوابيدم... اونها هم نشستند به حرف زدن و بحث كردن...

البته شام هم خورديم...

حدود ساعت 2 بود كه ديدم سروصدا مياد....

بلند شدم ديدم دوروبرمون چندتا بچه بسيجي با اسلحه و چوب ايستادند..

آقا منو ميگي داشتم از ترس ميمردم...

آخه تا به حال كسي جرات نكرده بود بهم بگه بالا چشت ابرو است...

خلاصه سين جين كردنشون شروع شد...

كجا بوديد؟؟ چه كار ميكنيد؟؟ چرا اينجاييد؟؟ نام... نام پدر... نام پدربزرگ... نام جد هفدهمتون چيه؟؟؟

بعد از كلي سين جين كه ديدند چيزي گيرشون نيومد گفتند : پاشين همين الان برين...

من كه پاشدم برم... ولي بروبچ همه محكم نشسته بودند و ميگفتند : دوست داريم همين جا بشينيم...

به شما چه مربوطه؟؟؟؟

شماها اگه خيلي جرات دارين برين جلوي اونهايي كه اونطرف آب هستند رو بگيرين...

آقا بچه بسيجيا را ميگي... ديگه هيچي نتونستند بگن....

راهشونو گرفتند و رفتند...

اينم از قضيه ي اولين گيربازار بسيجي ها به من....

 

 

از وقتي اين وبلاگ رو راه انداختم سعي داشته ام كه براي خودم بنويسم و براي دل خودم...

در واقع چيزي را كه دوست دارم بنويسم... خدا را شكر موضوع هم هميشه بوده...

ولي تازگي ها با كمبود موضوع مواجه شدم...

تا اينكه چند روز پيش يكي از دوستان زحمت كشيد و يه موضوع بهم داد...

اولش فكر كردم خيلي موضوع بي خود و ساده اي است...

ولي بعد كه خوب بهش فكر كردم ديدم هيچي در رابطه با اين موضوع نميدونم....

قصد كردم اين موضوع را هم مثل موضوع گناه بيام در وبلاگ به بحث بذارم و در موردش تحقيق كنم و بعد نتايج تحقيقمو بنويسم...

فكر كنم كار خوبي باشه...

حداقلس اينه كه خودم يه چيزي ياد گرفتم...

نظر شما چيه؟؟؟

پس حالا كه موافق هستيد شروع كنيد و نظرتون رو در مورد موضوع:

ارتباط دختر و پسر بفرماييد...

با تشكر از وبلاگ دنبالم بگرد افسونگر كه موضوع را بهم پيشنهاد دادند....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/15 ساعت 12:41 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام به همه ي خليفه هاي خداوند روي زمين....
بالاخره بعد از يكماه تحقيق و پژوهش موفق شدم به جمع بندي كامل برسم...
سوال اين بود كه : چگونه ميشه گناه نكرد؟

و اما جواب: تنها راه گناه نكردن ، كسب معرفت و شناخت نسبت به گناه است...

دوست دارم يه مثال خيلي ساده كه از شخصي بنام شيخ حسين شنيدم رو براتون تعريف كنم:
" اگر تو كوچه يا خيابان در حال حركت باشيد و سطل آشغال همسايتون را ببينيد آيا ميرويد و درون اونو بازرسي كنيد يا مثلا برويد و با آشغال ها بازي كنيد؟ مسلماً هيچ آدم عاقلي با آشغال بازي نميكنه و يا اونو بازرسي نميكنه... چرا؟؟؟ چون ميدونه آشغال حاوي ميكروب است و ميكروب هم براي سلامتي ضرر داره... ولي حالا اگه يه بچه ي كوچك تو كوچه رها باشه اولين كاري كه ميكنه ميره سراغ سطل آشغال همسايه مخصوصا اگه سطل آشغال رنگارنگ هم باشه....چرا؟؟؟ چون نميدونه و نميفهمه كه آشغال براش چقدر مضر است... به اصطلاح سرش نميشه....
حالا قضيه ي ما و گناه هم به همين شكله... ما اگه ميفهميديم و درك ميكرديم كه گناه چقدر برامون ضرر داره هيچگاه سراغش نميرفتيم... حالا هرچقدر هم برامون رنگارنگش كنن....
آيت الله ميرزا جواد آقاي ملكي تو يه مجلسي نشسته بودند ، فردي غيبت شخص ديگري را كرد... ايشون به طور ناخداگاه شنيدند... سريعاً بلند شدند و از اون مجلس رفتند بيرون و به اون شخص غيبت كننده گفتند :  تو هيچ ميدوني چقدر منو عقب انداختي ؟؟؟ من الان بايد چهل روز بروم استغفار كنم به خاطر اين غيبت تو ...
ببينيد بزرگان از گناهان سهوي هم فراري بودند...
ما اگر ارزش گناه نكردن را ميفهميديم و درك ميكرديم هيچگاه سهواً هم گناه نميكرديم...
فرض كنيد شما 1000 تومان پول داريد و اونو پاره ميكنيد... چقدر ناراحت ميشويد؟؟؟ چرا ناراحت ميشويد؟؟؟ چون ارزش پول را ميفهميد... حالا فرض كنيد ميليون ها پول داريد و اون پاره ميشه... الان چقدر ناراحت ميشويد؟؟؟ چرا؟؟؟ چون ارزششو ميدونيد چقدر است... حالا اگه سهواً هم پاره كرده باشيد بازهم تو سر خودتون ميزنيد... چرا؟؟؟ چون ارزششو ميفهميد....
همين ميرزا جواد آقاي ملكي را براشون نقل ميكنند كه: ايشون به جايي رسيده بودند كه حتي در خواب هم نگاه به نامحرم نميكردند... حتي در خواب....
و يا حاج آقا رحيم ارباب (اصفهاني ها ايشونو خوب ميشناسند) نقل ميكنند كه : من 20 سال در خانه ي پدريم به همراه برادرم و خانمش زندگي كرديم... 20 سال... در طول اين 20 سال حتي يك مرتبه هم صورت خانم برادرم را نديدم....
به نظر شما چگونه ميشه كه اينطور ميشه؟؟؟
تنها راهش شناخت و درك ارزش گناه نكردن است... اگه ما بفهميم و درك كنيم كه گناه چقدر برامون ضرر داره هيچگاه سراغش نميريم حالا هرچقدر هم برامون رنگارنگش كنند....

همين...

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/04/06 ساعت 12:17 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام
وقت همگی بخیر و شادی...
در ابتدا معذرت میخواهم به خاطر تاخیر دو هفته ای...
ولی باور کنید در تمام طول این دو هفته در حال تحقیق و پژوهش در مورد چگونگی گناه نکردن بودم... آخرشم اون طور که باید و شاید به نتیجه ی مطلوب نرسیدم... ممکن هم هست توقع ما زیاد باشه و دوست داشته باشیم یه راه ساده و راحت جلوی پامون بزارن...
در پست این دفعه قصد دارم نظرات دوستان وبلاگی را بطور خلاصه در اینجا قرار بدهم تا همگی با نظرات هم بیشتر آشنا بشیم... (نام ها به ترتیب اولویت تاریخ هستند)

۱. سارا خانم ( http://www.setare88.blogfa.com/ ) :
فکر نکردن به گناه عین مرتکب نشدن آن است.

۲. سارا خانم (صدا قت) (http://www.atarod87.blogfa.com) :
کسی که یکبار طعم گناهی رو بچشه ترک کردنش خیلی سخته.

۳. معصومه خانم ( http://neshon.blogfa.com/ ):
تو این دنیا باید بگردیم و خوش باشیم و صفا کنیم و به وسیله ی باور داشتن خود و با اراده ای قوی مواظب باشیم صفا و خوشی رو با گناه عجین و یکی نکنیم....

۴. سمیه خانم ( http://www.khanoomi1382.blogfa.com/ ):
ما معصوم نیستیم که گناه نکنیم... هر کس به اندازه ی ایمانش میتونه از گناه فاصله بگیره...
سدید : سمیه خانم پس ما هم میتونیم با بالا بردن ایمانمون از گناه فاصله بگیریم...

۵. عبدالرحمن عزیز ( http://heart-wrote.blogfa.com/ ):
شاید نشه گناه نکرد ولی میشه عمدی گناه نکرد....

۶. آقای محمودی ( http://www.sdmostafa.blogfa.com/ ) :
آدم با هرچی آروم میشه باید همان کار را بکنه... انسان نمیتونه گناه نکنه و خدا هم آنقدر که میگن بد نیست... زندگی یعنی همین... خدا که فقط خدای آدمای خوب نیست... خدا خدای آدمای خلافکار هم هست و این خود خداست که بین بنده هاش فرق میذاره... خداوند عند لطافت و عند بی خیال شدن است....
سدید : آقای محمودی عزی و افرادی که اینگونه فکر میکنند از جمله رفیق خود من که باهاش رفته بودم چای و قلیون... یه مثال خیلی ساده میخواهم براتون بزنم:
باید برای هرکاری اسباب و وسایلش آماده باشه... مثلا یک گروه میخواهند بروند مشهد ولی سوار اتوبوس کرمان میشوند... آیا به مشهد میرسند؟؟؟ راه را اشتباه انتخاب کرده اند...
خود خدا در قرآن (سوره حجر آیه ۴۹ و ۵۰) فرموده است : من عند بخشش و بی خیال شدن هستم ولی برای افرادی که در راه باشند و در آیه بعدی فرموده است : من عند عذاب کردن هستم برای کسانی که گناهکارند...
پس اینطور هم نیست که فیلم مارمولک میگه... درسته خدا رحمان و رحیم و رئوف است ولی برای کسانی که در راه باشند...
در جای دیگری از قرآن آمده است که : بندگان دائم در (مصیر به معنای شدن) هستند... حالا این شدن میتونه انسان شدن باشه یا حیوان شدن... بستگی به انتخاب ما داره...
پس بیاییم حداقل در مسیر باشیم تا به مقصد برسیم...
اون افرادی که سوار اتوبوس مشهد میشوند اگر هم در تمام راه تخمه بشکنند و بخوابند و یا ژیاده بروند آخر میرسند چون مسیر را درست انتخاب کردند... ولی اونهایی که اشتباه مسیر را انتخاب میکنند اگر در تمام راه دعا و نماز و نیایش بخونند به مشهد نمیرسند چون مسیر را اشتباه انتخاب کرده اند.....

۷. آقا عبدالله ( http://www.amireadl.blogfa.com/ ) :
پیامبر (ص)فرمودند:حیا تمام دین است.
اگه به این حدیث خوب فکر کنی می بینی که منظور حیا و شرم از خداست ونکته دقیق تر اینکه خدا را همیشه وهمه جا ناظر بر اعمالمان ببینیم واز اینکه در مقابلش گناهی کنیم بترسیم.
حالا من یه پیشنهادی دارم .من برای کمتر گناه کردن یه تمرینی رو شروع کردم.شاید به درد شماهم بخوره
پیش خودم گفتم من توی این دنیا از کی بیشتر حساب می برم بیشتر دوستم دارم کی از من خوشش بیاد بیشتر از کی شرمم میشه.
بعد تصمیم گرفتم که هر وقت خواستم مرتکب اعمال خبیثه شوم آن شخص را در مقابل خودم حاضر و ناظر ببینم .تا حالا که خوب بوده ایشالله که یه روزی برسه که خود خدا بیاد جلوی چشمامون.

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/03/08 ساعت 12:26 توسط سدید |


بنام خدا
بیاد مهدی (عج)

سلام
دیشب یه کار هرگز نکرده انجام دادم

با یکی از رفقای قدیمی رفتیم چای و قلیون
 
جاتون خالی بود... شایدم نه... چون از بس اونجا رو دود گرفته بود چشم چشمو نمیدید...
خلاصه دوست قدیمی بود و نمیشد بهش جواب منفی داد...
در اونجا با همدیگه از قدیما گفتیم و دوران خوش کودکی و نوجوانی

گفتیم و گفتیم تا رسیدیم به زمان حال و آینده و آخرت...
نمیدونم چی شد که بحث گناه و آدم شدن و این جور چیزا پیش اومد...
بهش گفتم:چطور میتونم آدم بشم؟؟؟ راه آدم شدن چیه؟؟؟
گفت : همین کاری را که میکنی ادامه بده... آدمی دیگه... نیسی؟؟؟
گفتم : نمی دونم... شاید آره شایدم نه... و بعد ادامه دادم:چطور میتونم گناه نکنم؟؟؟
گفت : مگه معصومی که میخوای گناه نکنی؟؟؟ خداوند درب توبه را برای من و تو گذاشته نه برای ائمه و چهارده معصوم که....
یه کم با تعجب نگاش کردم و گفتم : خوب درسته معصوم نیستیم ولی میتونیم کمتر گناه کنیم یا نه؟؟؟
گفت : میشه ولی زیاد دنبالش نباش... مخصوصا شهوت... شهوت کوه رو از پای در میاره... من و تو که آدمیم... دو روز اومدیم تو این دنیا زندگی کنیم و بریم نذار بهت سخت بگذره... بعدشم اونطرف خدا کریمه و ما به کرمش دل بسته ایم...
نمیدونستم چی میتونم بهش جواب بدم بد جور رفته بودم تو فکر...
اونم از گیجی من استفاده کرد و ادامه داد:
اصلا به نظر تو چطور میشه گناه نکرد؟؟؟
آخه آدم که نمیتونه نگاه نکنه... بالاخره هرچقدر هم که خوب باشی آخرش باید گناه رو انجام بدی....
بعد از حدود یکی دوساعت گپ زدن آخرش نه اون قانع شد و نه من...
قرار بر این شد که هفته آینده بازم همدیگه رو ببینیم و من راه حل گناه نکردن رو بهش نشون بدم...
حالا هم اومدم و از شماها درخواست کمک و همفکری دارم تا راه حل چگونه میشه گناه نکرد رو پیدا کنم.... اگه کمکم کنید ممنونتون میشم...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/02/26 ساعت 10:33 توسط سدید |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

it is true 

.......He come back 

همین

لينك مطلب | نوشته شده در 87/02/23 ساعت 19:42 توسط پسر انسان |


بنام خدا

بیاد مهدی (عج)